|
به کوه گفتم عشق چیست؟ لرزید. به ابر گفتم عشق چیست؟ بارید. به باد گفتم عشق چیست؟ وزید. به پروانه گفتم عشق چیست؟ نالید. به گل گفتم عشق چیست؟ پرپر شد. و به انسان گفتم عشق چیست؟ . . . . . . . اشک از دیدگانش جاری شد و گفت؟ دیوانگیست!!! ای که می پرسی نشان عشق چیست عشق چیزی جز ظهور مهر نیست
از کسی که دوستش داری ساده دست نکش ! تو رو به اندازه اون دوست نداشته باشه !
زخم شب می شد کبود نه صدای پای من همچون دگر شب ها ضربه ای بر ضربه می افزود پا برجای با خود آوردم ز راهی دور سنگهای سخت و سنگین را برهنه پای ساختم دیوار سنگین بلندی تا بپوشاند از نگاهم هر چه می اید به چشمان پست و ببندد راه را بر حمله غولان که خیالم رنگ هستی را به پیکرهایشان می بست روز و شب ها رفت نه مرا حسرت به رگها می دوانید آرزوی خوش لیک پندارم پس دیوار طرح ها از اهرمن می ریخت بی صدا از پا درآمد پیکر دیوار
خسته ام از این من بی حنجره
خسته ام از پلک منگ پنجره
خسته ام از ظلمت این سایه سار
خسته ام از این همه چشم انتظار
ای طلوع ناب هر ویرانکده
ای کلید قفل کور میکده
خسته ام از این تبار شب زده
خسته ام از مستی بی عربده
با تو از تو قصه گفتم نازنین
در شب قصه نخفتم نازنین
با تو باید بگذرم از این سکوت
من تو را از تو شنفتم نازنین
ای طلوع ناب هر ویرانکده
ای کلید قفل کور میکده
خسته ام از این تبار شب زده
خسته ام از مستی بی عربده
باید از این آینه جاری شوم
من نباید در تو تکراری شوم
من به نه ! گفتن گذشتم از حصار
آه ! اگر دربند این آری! شوم
ای طلوع ناب هر ویرانکده
ای کلید قفل کور میکده
خسته ام از این تبار شب زده
خسته ام از مستی بی عربده
حاصلی از هنر عشق ِ تو جز حرمان نیست آه از این درد که جز مرگ ِ من اش درمان نیست این همه رنج کشیدیم و نمی دانستیم که بلاهای وصال ِ تو کم از هجران نیست آنچنان سوخته این خاک ِ بلا کش که دگر انتظار ِ مددی از کرم ِ باران نیست به وفای تو طمع بستم و عمر از کف رفت آن خطا را به حقیقت کم از این تاوان نیست این چه تیغ است که در هر رگ ِ من زخمی از اوست گر بگویم که تو در خون ِ منی ، بهتان نیست رنج ِ دیرینه ی انسان به مداوا نرسید علت آن است که بیمار و طبیب انسان نیست صبر بر داغ ِ دل ِ سوخته باید چون شمع لایق ِ صحبت ِ بزم ِ تو شدن آسان نیست تب و تاب ِ غم ِ عشق ات ، دل ِ دریا طلبد هر تــُنـُـک حوصله را طاقت ِ این توفان نیست سایه صد عمر در این قصه به سر رفت و هنوز ماجرای من و معشوق مرا پایان نیست
صدا کن مرا
صدای تو خوب است صدای تو سبزینه ی آن گیاه عجیبی ست که در انتهای صمیمیت حزن می روید در ابعاد این عصر خاموش من از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنهاترم بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است وتنهایی من شبیخون حجم تو را پیش بینی نمی کرد وخاصیت عشق این است کسی نیست بیا زندگی را بدزدیم آن وقت میان دو دیدار قسمت کنیم بیا با هم از حالت سنگ چیزی بهمیم بیا زودتر چیزها را ببینیم ببین عقربکهای فواره در صفحه ی ساعت حوض زمان را به گردی بدل می کنند بیا آب شو مثل یک واژه در سطر خاموشی ام بیا ذوب کن در کف دست من جرم نورانی عشق را مرا گرم کن
شب یلدا کـــه رفتم ســــوی خـانه گرفتـــــــم پرتقـــــــــــــال و هندوانه خیـــــار و سیب و شیرینی و آجیل دوتـــــا جعبه انــــــــــــــار دانه دانه گـــــــز و خربوزه و پشمک که دارم ز هــــــــر یک خاطراتی جــــــاودانه شب یلدا بــــــــوَد یا شـــــــام یغما و یــــــــــــــا هنگــــــــام اجرای ترانه به گوشم می رسد از دور و نزدیک نوای دلکـــــــــش چنگ و چغــــــانه پس از صرف طعام و چــــای و میوه تقاضــــــــا کردم از عمّـــــــه سمانه که از عهــــــد کهـــــــــن با ما بگوید هم از رسم و رســــــــــوم آن زمانه چه خوش میگفت و ما خوش میشنیدیم پس از ایشان مرا گـــــــل کرد چانه نمی دانم چـــــــرا یک دفعـــــه نامِ- “جنیفر لوپز” آمــــــــــــــــد در میانه عیالم گفت:خواهــــــــــان منی تو و یا خواهــــــــان آن مست چمانه؟ به او با شور و شوق و خنده گفتم عزیزم با اجــــــــازه، هــــــــــر دُوانه!! نمی دانی چه بلوایی به پـــــا شد از آن گفتــــــــــــــــار پاک و صادقانه به خود گفتم که”بانی” این تو بودی که دست همســـــــرت دادی بهانه خلاصه آنچنــــــــــــــان آشوب گردید کـــــــــه از ترسم برون رفتم ز خانه ز پشت در زدم فریـــــــــــاد و گفتم: “مدونا” هم کنارش، هر سه وانه!! و آن شب در به روی مــن نشد باز شدم چـــــــــون مرغ دور از آشیانه شب جمعــــــــــــه برای او نوشتم ندامت نامـــــــــــــه، امّـــا محرمانه نمی دانم پس از آن نامــــــه دیگر عیالم کینه بــــــــــــا من داره یا نِه ولی بگذار- بــــــــــــــا صد بار تکرار- بگویم آخرین حرفــــــــــــــم همانه!!
گویند مرا چو زاد مادر مادر جدید گویند مرا چو زاد مادر
شباهت هاي انکار ناپذير ميان خدمت سربازي و زندگي زناشويي آنقدر زياد است
که از ديرباز ، در اکثر کشور هاي دنيا خدمت سربازي اجباري را قرار دادند تا
تمام افراد ذکور جامعه ، قبل از افتادن به دام ازدواج ( ببخشيد ! منظورم
قبل از متاهل شدن بود ) براي ۲ سال طعم زندگي مشترک را بچشند تا در ۱۰۰ سال
آينده ، زياد احساس رنج و عذاب نکنند
آخرین نیوز:
اولین مدرسه برای آموزش نحوه روابط و مسایل جنسی در جهان به صورت تئوری و عملی در
اتریش افتتاح شد! روزنامه دیلی میل در شماره دیروز خود
به نقل از “یالفا تومبسون” صاحب این مدرسه می گوید: ” این مدرسه که «مدرسه
آموزش روابط جنسی اتریش» نام دارد به علاقه مندان دروس ویژه ای همراه با
فیلم به صورت تئوری و عملی آموزش داده می شود!” تومبسون در ادامه افزود:” در این
مدرسه افراد از سنین ۱۶ سال به بالا می توانند ثبت نام کنند و هزینه ثبت
نام برای یک ترم تحصیلی ۱۴۰۰ پوند استرلینگ است”
شام یلدا شوهری با صد تعب رفت منزل و پنج بعد از نصف شب دربزد دق دق زنش بیدار شد از غضب مثل سگان هار شد پشت در آمد به غرغر گفت کیست شوی گفتا باز کن مشدی زکیست گفت تا این وقت شب بودی کجا هر کجا بودی برو ای بیحیا مثل تو هرگز نخواهم شوهری هرزه گرد و خودسر و خیره سری هستم از دست تو در رنج و ملال می کنم شب تا سحر سیصد خیال تو روی هرشب به بزم و عیش و نوش دل مرا چون سیر و سرکه پر ز جوش گاه گویم رفته در زیر اتول یا که دعوا کرده با مشدی ابول گاه گویم کرده دعوا با پلیس در کمیسر گشته مهمان بر رئیس شوی گفتا در برویم باز کن بعد با من در دل آغاز کن من دو ساعت زیر باران گشته تر تا بکی غر غر کنی از پشت در در چو وا شد شو زبیم انتقام سرفرود آورد و گفتا السلام زن بگفتا السلام و زهرمار آمدی این وقت شب منزل چه کار می ندانستی شب یلدا بود اولین شب از شب سرما بود امشب است آن شب که مرد خانه دار روی کرسی را کند پر از انار امشب است آن شب که در هر انجمن هندوانه می خورند از مرد وزن شربت و آجیر و آچار تو کو پسته ترش و نمکدار تو کو هندوانه کو چه شد نارنگیت حال حق دارم زنم اردنگیت هر که امشب را کند چون مقبلش لک زند در فصل تابستان دلش شوی گفت اینگونه دل را پرمکن اینقدر نق نق مزن غرغر مکن شام یلدا حکم پیغمبر(ص) نبود از نماز و روزه واجبتر نبود گر نماز و روزه هم گردد قضا می توان آری قضایش را بجا گر نشد امشب شب دیگر بگیر هر شب این هنگامه را از سربگیر
آه ای مرد که لبهای مرا
از شرار بوسه ها سوزانده ای هیچ در عمق دو چشم خامشم راز این دیوانگی را خوانده ای؟ هیچ میدانی که من در قلب خویش نقشی از عشق تو پنهان داشتم؟ هیچ میدانی کز این عشق نهان آتشی سوزنده بر جان داشتم؟ گفته اند آن زن زنی دیوانه است کز لبانش بوسه آسان می دهد آری اما بوسه از لبهای تو بر لبان مرده ام جان میدهد هرگزم در سر نباشد فکر نام این منم کاینسان تو را جویم به کام خلوتی میخواهم و آغوش تو خلوتی میخواهم ولبهای جام فرصتی تا بر تو دور از چشم غیر ساغری از باده هستی دهم بستری میخواهم از گلهای سرخ تا در آن یک شب تو را مستی دهم آه ای مردی که لبهای مرا از شرار بوسه ها سوزانده ای این کتابی بی سرانجامست و تو صفحه کوتاهی از آن خوانده ای
وقتی احساس میکنیم
بدبختیها بیشتر از سهممان است
وقتی
امیدها
ته میکشد
وقتی
طاقتمان
تمام میشود
آن وقت است که مطمئنیم به
تو
احتیاج داریم
و مطمئنیم که تو
آن وقت است که
تو
را صدا میکنیم
آن وقت است که تو
را آه میکشیم
تو را گریه
میکنیم ...
و تو را نفس
میکشیم ...
وقتی تو
جواب
میدهی،
دانه دانه اشکهایمان
را پاک میکنی ...
و یکی یکی غصهها را از
دلمان برمیداری ...
گره تکتک بغضهایمان را
باز
میکنی
سنگینی ها را برمیداری
بیشتر از تلاشمان
خوشبختی
میدهی
خوابهایمان را تعبیر میکنی،
آنکس
که زورمند و قوی است ، می تواند با مشت توانای خود دهان ضعیفی را در هم
بشکند در حالیکه باید بداند که مشت درشت تری هم در آستین قویتری پنهان است .
|
About
90/09/01 - 90/09/30 Specific
بلاگ کد
فتو نایت
آپلود عکس
گالری عکس
انتخاب وبلاگ برتر
کد موسیقی لایت
قالب های نایت اسکین
|